-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 15:44
متولد شده بودم از مه... سالهایی که میان حجم سفیدی از عشق و تنهایی ، دود برخاسته بود.. وگریه ام را پشت ابرها جاگذاشته بودم.. ک گنگ بمانم ... و گریه ام هنوز بند نیامده... هنوز که به پیدایش نرسیده ام.. و آن بطن حجیم جفتم را متولد نکرد... شاید به هنگام کودکی ام گهواره ام روبروی حمام پیر آبادی بود که هرگ...
غزل ۱۱
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:31
این دوری جـبری برای چـه؟ ، با مـن چرا اینـقدر تنهایی؟؟این روزها وقتی تو را دارم ، حـتی نمی ترسم ز رســوایی پیراهن تازه ب تن کن باز... من را هـوایی کن ! بشـورانم!!این حالت من اختیاری نیست، دیوانه ام وقتی تو اینجایی هـی توی آییـنه برقص و مـن ، هـی می نشـینم رو به آییـنهتصویر در تصـویر می بینم ،آخـر چـ...
غزل ۱۲
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:31
چـسبـید بـر قـلـب زمــیـن دردی شبـیه مــنوقتی که می رفت از دلـم مـردی شبـیه مـن وقـتی کـه دنیـا عـاشـقـانـه گـریه می گـیردانـگـار تـنـهـا مـی شـــود فــردی شـبـیه مـن فـردی شبـیـه مـن کـه مـانـده روبــروی یـکفصل غـم انگـیز و بـد و سـردی شـبـیـه مـن انــگـــــار روی بـســتــــر تـــاریـــخ رخ دادهیک ...
غزل۱۳
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:31
بــا دلـم هـر چنـد حـرفت را بـه تلـخی میـزنیبــاز هــم تنـهـا رفـیـــق خــوب دنــیــای مــنی خانه ام تاریک،ماهـم خسـته و بی رونق استدلخـوشـم شمع شب تارم! کـه اینـجـا روشـنی ردپــای یک پلـنـگ افـتــاده دردســـتـــان تـــوهــر زمـان که نـام مـن را بـر درخـتی میکــنی جنگـلی دورم کـه کشفـم کـرده بعد از ...
غزل ۱
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 14:18
در زیـــر حـجـــم انـتــظــارت پـــــر در آوردمابــــری شـــدم یـک آسـمــــان دیگــــــر آوردم از ریـشـه هـایم غصــه هـای شـهــر می ریــزدآتـــش زدنـــد امــا تــب و خاکـســتــــر آوردم میریخت از هر شاخه ام صد مـیـوه ی کـال وبــا هــر تـبــر هـی مـیــوه های بهــتـــر آوردم بـا اینـکه هـم دیـن تـوام
غزل ۲
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 14:18
با تــنــی زخــمــی بــه دنـیــایت پـنــاه آورد زنتــوی دنـیـــای تــو خـــود را اشـتـبـــاه آورد زن هـرچقـدر از ماه بـودن هیچ چـیزی کـم نداشتدسـت بــرد از آسـمــان یک تکــه مـــاه آورد زن می شـکست از طعــنه هـای تـلخ نـامـردان ولیجـای تــو اسم خـودش را هـی سـیــاه آورد زن گیسـوانش را نشست و شانه کـ
غزل ۳
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 14:18
ایــن حـادثــه هـرچـنـد کـوچـک بــایــد انـگــاریدسـت از خـودت هـم نـاگـهـان یک روز بـــرداری بـایــد تمــام دلـخـــوشــی هــــا را بـســــوزانــیوقــتــی کـــه از دنـیـــا و آدمــهـــاش بـیــــزاری بـیـزاری امــا خـــوب مــیــدانی کـــه تنــهـــایـیکـابـوس می بـیـنـی مـیــان خـــواب و بـیــداری هــ
غزل ۴
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 14:18
مــن مـاهـی تـنــهــای رودی دربـــدر بــودمعـمـری پـی دریــا همـیشه درسـفـــر بــودم امـا دلـم حـس کـبـوتـر بـودنــش گـل کــرداز بخـت بـد در جنگـها یک نـامـه بـر بـودم شـاهیـن هـا پــر گـســتـرانـیـدنـد بــالاتـــرمـیخـواستـم بـرگـردم امـا پشـت در بـودم آواره و خـسـتـه نشـستــم روی هــر بــام ویک
غزل ۵
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 14:18
سـهمـم از بـال زدن کـشـف و شـهـودی بی خـودبـاخـتــم بــام و هــــوا را بـه فـــرودی بی خــود آمــــدم بـــال و پــــرم را بــفـــشــــانــم در بــــادناگهــان حمـلـه ی شـاهـیـن و صـعـودی بی خـود مـنــم و وســوســه ی شــاخــه ی انـگــور شـمـــازخـمـی و مسـت بخـوانـم چــه سـرودی بی خود هـم دلـم سـوخت
غزل ۶
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 14:18
سـخت اسـت ازجـان خـودت هـم دست بـردارییا حـس کــنـی از لحــظـه ی مـرگـت خـبـر داری سخت است جنگ بین عقل و عشق و احساستسخت اسـت بــاور کـن کـسی را زیـر سـر داری؟ بـگـــذاری از دلــدادگـی هـــایــت رهـــا بــاشـــددرد اسـت وقــتــی یـک رقـیـب پـر خـطـر داری مـن مبـتلا بـه بـغـض و دردی خـانـمـان ســوزمک
غزل ۷
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 14:18
بـا تـو از میـل نوشـتن چـه هـراس است عـزیـزحیف بـر گرده ی ما سـایـه ی داس است عـزیـز در صـــدای تـــو تـب چلـــچـلــه هـا گــل کــردهنـه! کـجـا چلـچله را بـا تـوقـیـاس است عـزیـز؟ روز و شب در هــوس شـعــر شــدن می ســوزمبسـکـه چشـمــان تـرت شعـر شنـاس است عزیز مـثــل یک بــاغ پــر از بـیـــم کــلاغم