متولد شده بودم از مه... سالهایی که میان حجم سفیدی از عشق و تنهایی ، دود برخاسته بود.. وگریه ام را پشت ابرها جاگذاشته بودم.. ک گنگ بمانم ... و گریه ام هنوز بند نیامده... هنوز که به پیدایش نرسیده ام.. و آن بطن حجیم جفتم را متولد نکرد... شاید به هنگام کودکی ام گهواره ام روبروی حمام پیر آبادی بود که هرگاه دودش می آید، افکارم سست میشود.. شاید، میان چرخش تهوع آور ابرها به درد می رسید مادرم... و من ، ناگذیر متولد شده بودم از مه
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب: غزل۱۳,
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی
برچسب:
نویسنده: علی احمدی